
عکست تو قاب فنجون
پاهام خسته شده بود , خوابم مي اومد . کم کم داشت يک ساعت مي شد که تو راهرو , پشت در اتاق پذيرايي منتظر بودم تا منیر خانوم رفع زحمت کنه
منیر خانوم ... آره , این منیر خانوم همسایه چند پهلو اونور تر همسایه ماست ... اصلا نمی دونم از کجا اومده . اما دوست مامان و خیلی چیز ها هم می دونه , تازه خیلی هم قهوه دوست داره
هيکلش از بابام هم بزرگتره , موهاي طلايي بلند , لبهاي قرمز کلفت , چشمهاي سياه , يه خال درشت رو گونه , با اون سينه هاي گنده که ميون گردنبندهاي کلفت طلاش تکون مي خوره و دستهايي که تا تکونش مي ده صداي جيرينگ جيرينگ النگوهاش مي آد , وقتی بغلت می کنه , ماچت می کنه و به خودش فشارت می ده . انگار روت درخت چنار انداختن , هیچ صدایی رو نمی شنوی , تا دو روز بوی سیگار می دی و صورتت هم قرمز مایل به سیاه می شه . اما من دوستش دارم . آخه منير خانوم خيلي چيزها مي دونه , تازه خیلی هم قهوه دوست داره
همیشه می دیدم که کلی چیز برای مامان از تو فنجون قهوش تعریف می کنه , یکبار ازش خواستم که برای من هم تعریف کنه . اما ... چه غلطی کردم ... شبیه 'گیدورا' خندید و باز ماچ و ... بهتره یاد آوری خاطرات بد نکنم
ِ
اما اون روز ... انقدر منتظر شدم تا حرفش تموم شد و رفت , مامان هم تا دم درهمراهیش کرد و این همون موقعیتی بود که من می خواستم . یهو از مخفیگام پرتاپ شدم سر میز و فنجون قهوه ... برداشتم و با چشمهای گرد شدم توش رو نگاه کردم
ِ
باورت نمی شه ... میون اون همه خط و پستی و بلندی و ماتیک و ته سیگار ... برای اولین بار ... صورت قشنگت رو دیدم
به همین خوشگلی امروزت بودی ... به همین اندازه مهربون که فکر می کردم ... آخه تو قصه منی و من تو رو به اندازه همه روزهایی که انتظارت رو کشیدم دوست دارم
روزی که دوباره عکست رو تو اون قاب بزرگ خیابون , کنار گلهای قشنگ پارک دیدم ... نمی دونی چقدر به قصه خودم و خودت افتخار می کردم
حتی روزی که فهمیدم مامان شدی و پسر کوچولوت رو از من هم بیشتر دوست داری ... باز هم فقط به قصه خودم و خودت فکر می کردم
حتی امروز که زیریه تخته سنگ , دیگه نگام نمی کنی و دلم برات اندازه اولین محل آشناییمون شده هم به همون اندازه دوستت دارم و می دونم که روزی دوباره ... منیر خانوم میاد و بقیه قصه من و تو رو تعریف می کنه
آخه تو قصه منی و هر بار که قهوه می خورم و صورت ماهت رو تو فنجون می بینم , بیشتر از گذشته دوستت دارم
ِ
ِ
. حتما منیر خانوم دوباره میاد ... پس قرارمون یادت نره ... همون جای همیشگی
midnight cafe
ONE.
Give people more than they expect and do it cheerfully.
TWO.
Marry a man/woman you love to talk to. As you get older, their conversational skills will be as important as any other.
THREE.
Don't believe all you hear, spend all you have or sleep all you want.
FOUR.
When you say, 'I love you,' mean it.
FIVE.
When you say, 'I'm sorry,' look the person in the eye.
SIX.
Be engaged at least six months before you get married.
SEVEN.
Believe in love at first sight.
EIGHT.
Never laugh at anyone's dream. People who don't have dreams don't have much.
NINE.
Love deeply and passionately. You might get hurt but it's the only way to live life completely.
TEN.
In disagreements, fight fairly. No name calling.
ELEVEN.
Don't judge people by their relatives.
TWELVE.
Talk slowly but think quickly.
THIRTEEN.
When someone asks you a question you don't want to answer, smile and ask, 'Why do you want to know?'
FOURTEEN.
Remember that great love and great achievements involve great risk..
FIFTEEN.
Say 'bless you' when you hear someone sneeze.
SIXTEEN.
When you lose, don't lose the lesson
SEVENTEEN.
Remember the three R's: Respect for self; Respect for others; and responsibility for all your actions.
EIGHTEEN.
Don't let a little dispute injure a great friendship.
NINETEEN.
When you realize you've made a mistake, take immediate steps to correct it.
TWENTY.
Smile when picking up the phone. The caller will hear it in your voice.
TWENTY-ONE.
Spend some time alone.
midnight cafe
کمی نوازش
فقط 10 دقیقه به خواب وقت دارم
. وقت دارم تا به خودم بگم 10 دقیقه بیشتر از روزت نمونده , خسته نباشی عزیزم
...فردا مطمئنا بهتر از همیشه می شه , با کلی برنامه جدید و کارهای جدید . خوش به حالت
( فقط 9 دقیقه به خواب )
. اوه ... یه کتاب نیمه تموم که دلم می خواد زودتر خوندنش رو تموم کنم
( فقط 8 دقیقه به خواب )
هنوزم از مهمونی و لبخندهای مسخره بدم میاد , کی گفته مهمون الزاما حبیب خداست ؟
( فقط 7 دقیقه به خواب )
آخرین چراغهای روشن خونه هم خاموش می شن . بازم شبهای فراوان تنهاییت رو بهت یاداوری میکنه
( فقط 6 دقیقه به خواب )
. آخرین موسیقی دلخواهم رو گوش می دم . این هم از آخرین دلخوشی
( فقط 5 دقیقه به خواب )
تصور یک رویای شیرین , بودن تو یه زندون که همسلولیش عزیز دلم باشه و زندان بان هم دوستم , تا هر وقت که بخوام راه فرار رو بهم بگه
( فقط 4 دقیقه به خواب )
. فراموش کردن تمام حرفهای آزار دهنده دیگران , چون یادشون رفته عزیزدلم رو کنارمن ببینن
( فقط 3 دقیقه به خواب )
دلتنگی وحشتناکم از اینکه ندارمش و نمی تونم داشته باشمش , حتی وقتی دلم براش یه ذره شده باشه
( فقط 2 دقیقه به خواب )
یاد بحثهای معاد می افتم که فقط یه چیز ازش به خاطرم مونده . یه ابر سفید و سبک شبیه خودم , چیزی به نام روح که از همه چیز می تونه رد بشه
( فقط 1 دقیقه به خواب )
با اینکه هیچوقت کسی نزدیکتر از بدنم به من نبوده , اما تصور می کنم که این ابر سفید از بدنم جدا بشه تا پیش تو بیاد و لمست کنه . تا صبح کنارت بشینه , حسرت بخوره از نبودنت و عاشقت بمونه , به امید اینکه این نوازشهای تو به همراه خواب من تا ابد ادامه پیدا کنه
midnight cafe