تبليغاتX
کافه نیمه شب
وبلاگ نویسی مدرن

 

 

 

 بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

 

 

 

 

                                                                              (دکترعلی شریعتی)

 

 

 

 

 

 

midnight cafe

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 22:42  توسط KAMYAR_BAHRAM  | 

نامه مادر غضنفر به غضنفر
 
 
 
غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
غضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:‌غضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

midnight cafe

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 2:41  توسط KAMYAR_BAHRAM  | 

 

آنچه خوبان همه دارند ما تنها داریم!


اعتماد السلطنه را می شناسید؟
وی از مقربان دربار ناصر الدین شاه قاجار بود، و مدتی وزیر انطباعات شد و کتابی چند تالیف کرد

آورده اند روزی ناصر الدین شاه از همین آقا پرسید :"در مملکت چه چیز بیش از همه داریم؟"
گفت :" قربان پزشک ! " شاه با تعجب پرسید : دلیل این سخنت چیست؟
اعتماد السلطنه گفت: "پاسخش را خواهم گفت". دستمالی بست و وانمود کرد دندانش درد می کند...
یکی گفت: شلغم جوشیده بخور!
یکی گفت: هلیله بادام علاج است
یکی گفت: سریشم جوشیده سودمند است.
حاصل آنکه هر کس فراخور دانش خود چیزی تجویز کرد!
اعتماد السلطنه گفت: " قربان تنها خواستم عرضی را که یک هفته پیش کردم تاکیید کنم که در مملکت ما پزشک از همه چیز بیشتر است!"

اگر اعتماد السلطنه امروز زنده بود می دید نه تنها پزشک فراوان است، بلکه همه چیز از همه چیز فراوان است !
سیاستمدار، ادیب، فیلسوف، مهندس، نویسنده، شاعر، نقاش، نانوا، خیاط، آشپز، باغبان و...
و دلیل آن دو چیز است: یکی نبودن تخصص و دیگری داشتن ادعا!
هر ایرانی کم و بیش امروزه مانند دو هزار سال پیش یونان قدیم فیلسوف است، یعنی از هر کاری، اندکی می داند یا ادعای دانستن آن را دارد و علت عقب ماندن و عدم سرعت در کارهای مملکت، نیز همین است!
ایرانیان ادعا دارند: هر چه خوبان همه دارند ما تنها داریم!!!
عجب اینجاست وقتی به استخوان های پوسیده پدرانمان می نازیم، در عمل به سخنان انان از همه نادان تریم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                             midnight cafe

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:38  توسط KAMYAR_BAHRAM  | 

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.


آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

 

 

 

 

 

 

 

midnight cafe

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 1:30  توسط KAMYAR_BAHRAM  |