
آموزگار بزرگ شهادت
کربلا رو ديدين تو روز اربعين ؟ واي خدا چه صحنه هايي بود ...رسيدن تشنه هاي عشق، به فرات ، بعد از سالها تشنگي ... اينه که ميگن اگر عشق ، عشق باشه هيچ وقت نميره... خدايا ما کي ميرسيم به معشوقمون...؟
... ناگهان جرقه اي در ظلمت ، انفجاري در سکوت ، سيماي تابناک « شهيدی که زنده بر خاک گام بر ميدارد » ، از اعماق سياهی ها ،از انبوه تباهی ها ، چهره روشن و نيرومند يک « اميد » ، در شب ظلمانی ياس.
باز از خانه خاموش فاطمه ـ اين خانه کوچکی که از همه تاريخ بزرگ تر است ـ مردی بيرون آمد ، خشمگين ، مصمم و در هياتی که گويی بر سر همه قصرهای قساوت و پايگاههای قدرت ، آهنگ يورش دارد و گويی قله کوهی است که آتشفشانی بيتاب را در دل خود به بند کشيده است و يا تند بادی است که خداوند بر « اين قوم عاد » فرو فرستاده است و اکنون ، به وزيدن آغاز می کند...
مردی از خانه فاطمه بيرون آمده است ، تنها و بيکس ، با دستهای خالی ، يک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن يورش برده است . جز « مرگ » سلاحی ندارد ، اما او ، فرزند خانواده ای است که « هنر خوب مردن » را ، در مکتب حيات ، خوب آموخته است .
در اين جهان ، هيچ کس نيست که همچون او ، بداند که :
« چگونه بايد مرد » دانشی که سپاه نيرومند و سراپا سلاح دشمن او ـ که بر جهان حکومت می راند ـ از آن محروم است ، و اين است که قهرمان تنها ، به پيروزی خويش بر انبوه سپاه خصم ، اينچنين مطمئن است ، اينچنين مصمم و بی تردید ، به استقبال ، بيرون آمده است.
آموزگار بزرگ شهادت ، حسين ، اکنون تنها برخاسته است تا بياموزد که « مرگ سیاه » سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا « زنده بمانند » ، چه ، کسانی که گستاخی آنرا ندارند ، تا ـ در ظلمتی که همه چيز به تباهی می گرايد و انسان ماندن نيز محال می شود ـ « شهادت » را انتخاب کنند ، « مرگ » آنان را انتخاب خواهد کرد ...
اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت
اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد
مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت....
midnight cafe

برف
در يکی از خاطرات کور
در زمستانی سپيد و سالهايی دور
برف سنگينی شبی باريد
آسمان خنديد و خورشيد از پس دريای پاک ابرها تابيد
شد عروسی زمين و آسمان پرنور
در ميان برق برقِ برفِ بکرِ صبحگاه
چشم هايی کوچک و معصوم خيره بود
برف ها را عاشقانه ژرف می کرد او نگاه
در دلش می ريخت پرواز و سرور
آنچه او می ديد شايد هيچکس هرگز نديد
جلوه ای از برف
جلوه ای از نور
ناگهان ترسی بلند و پاک همچون آذرخش
تار و پود قلب پاک و کوچکش را سخت لرزانيد
تارها لرزيد
و سؤالی مثل موسيقی از آن برخاست قلبش را فشرد
روزی آخر می شوم من هم بزرگ
آه! آيا آن زمان هم لذتی از برف خواهم برد؟
midnight cafe

midnight cafe